دلم برای کسی تنگ است که ...
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است...
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد ...
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد...
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد ...
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد ...
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده.
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده...
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است...
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است...
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است...
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است...
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است...
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست...
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند...
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست...
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است...
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است ...
تو ...
تاري تنيد
تا كه كامل شد پيله تنهايي من
ولي تو آمدي و از هم گسستي
اين پيله سبز رنگين مرا
اي رها بخش شب ظلماني من
تو آمدي و در هم شكستي
اين سكوت سخت و سنگين مرا
اي اميد بخش راه حيراني من
تو آمدي و آرامش بخشيدي
اين قلب سرد و غمگين مرا
اي آرام جان
تو آمدي و خلوتم برهم زدي
و با من خواندي نغمه عشق و سرود پايداري
اي همنواي صبح بيداري من
تو آمدي و مرهم شدي
بر زخم دل زهراگين من
اي درمانگر دردهاي سينه ام
اي شفا يخش روح من
فقط تويي باعث شادي من ...
ازاتاق فرمان تا اتاق عمل...
اگر" مي كاشتي " ... نمي گفتي " اي كاشكي " !
براي رسيدن به "جاي خوش " ... نبايد "جاخوش " كرد .
اهل " تصميم " باش ... شرايط آماده " تسليم " است .
با " سرعت ودقت " ... مي توان " مدال سبقت " گرفت .
حركت كن " شايد ببازي " ... حركت نكني "حتما مي بازي ! "
كسي كه " دست به سياه وسفيد " نمي زند ... " شطرنج باز " خوبي نيست !
از ديگران " ياد كن " ... تا " ياد بگيري "
"عقده "خود كم انگاري ... " غده " بدخيمي است !
بايد خود را " زير سوال " برد ... تا موفقيت " جواب " دهد .
" تنها شباهت " انسان ها اين است كه ... هر كس " شناسنامه خود را " دارد!
" شكست " خوردي ... " شكسته " نباشي !
" از جا كن " ... تا " از جا كنده نشوي " .
با " تعلل " تصميم بگير ... تا با " تعجيل " تسليم نشوي .
"هدف " را از "هوس " ... تمييز دهيم .
شايد " نبرديم " ... ولي هنوز " نمرديم " !
اگر ديگران را " همراه " ساختي ... مسير را "هموار" ساختي .
براي " پيشرفت " ... بايد مدام " پيش رفت " .
عشق !!!
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با ريش هاي بلند جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به
شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد
و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالاانتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد.
شوهر گفت:« چه خوب، ثروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! »
ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد: « شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي
هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست!
هر گاه مهر به شما اشاره کند دنبالش بروید !!!
هر گاه مهر به شما اشاره کند دنبالش بروید.
حتی اگر گذرگاهش سخت و ناهموار است.
و وقتی بال هایش شما را در بر می گیرد اطاعت کنید.
حتی اگر شمشیری که در میان پرهایش پنهان است شما را زخمی کند.
و اگر با شما سخن گفت او را باور کنید.
گر چه صدایش رویاهای شما را بر آشوبد چون باد شمال که باغ را ویران می کند.
زیرا محبت در همان لحظه که با شما صحبت می کند شما را به صلیب می کشد.
و هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند.
و هنگامی که بر فراز بالاترین درخت زندگی تان می رود سر شاخه های نازکی را که
جلوی آفتاب می لرزند نوازش می کند . همان وقت به ریشه هایتان که در خاک فرو
رفته می رسد و ان را در ارامش شب تکان می دهد.
چون دسته های درو شده گندم شما را در آغوش می گیرد.
و شمارا می کوبد تا عریان شوید.
و می بیزد تا از پوسته های خود رها شوید.
و می ساید تا مثل برف سفید شوید.
و می ورزد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس می سپارد.
تا نان مقدس شوید بر خوان مقدس خداوند.
جـبـرا ن خـلـیـل جـبـرا ن
چرا عشق كور شد؟
زمانهاي قديم وقتي پاي بشر هنوز به زمين نرسيده بود فضيلت ها ، بدي ها وغم ها همه جا
شناور بودند . آنها از بي كاري خسته وكسل شده بودند .روزي همه ي پليدي ها ،تباهي ها همه
جمع شدند خسته تر وكسل تر از هميشه .ناگهان ذكاوت ايستاد وگفت :بياييد يك كاري بكنيم
مثلا :قايم موشك
همه از اين پيشنهاد شاد شدند وديوانگي فورا داد زد من چشم مي گذارم واز آنجايي كه هيچ كس
نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول كردند كه او چشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد .
ديوانگي به كنار درختي رفته وچشم هايش را بست وشروع كرد به شمردن :يك ...دو ...سه ...
همه رفتند تا جايي پنهان شوند!
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد .خيانت داخل انبوهي زباله پنهان شد ،حماقت در ميان
ابرها پنهان گشت .هوس به مركز زمين رفت ه طمع داخل كيسه اي كه خود دوخته بود مخفي
شد .ديوانگي مشغول شمردن بود .هفتادو نه ...هشتاد ...هشتادويك... همه پنهان شده بودند
جزعشق كه همواره مردد بود ونمي توانست تصميم بگيرد وجاي تعجب هم نداشت ؛زيرا همه
مي دانيم كه پنهان كردن عشق مشكل است .در همين حال ديوانگي به پايان كارش مي رسيد .
نودوپنج ...نودوشش...نودوهفت...
هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد ودر يك بوته پنهان شد.ديوانگي فرياد زد :دارم ميام
اولين كسي كه پيدا كرده بود تنبلي بود زيرا تنبلي ،تنبلي اش آمده بود كه در جايي پنهان شود
لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان شده بود .دروغ ته درياچه ،هوس در مركز زمين ،يكي يكي
همه را پيدا كرد جز عشق .
او از يافتن عشق نا اميد شده بود .در همين حال حسادت در گوشهايش زمزمه كرد :تو فقط بايد
عشق را پيدا كني واو پشت بوته ي رز است .
ديوانگي شاخه چنگك مانندي را از درخت كند وبا شدت وهيجان آن را در بوته گل رز فرو كرد ودوباره
تكرار كرد تا باصداي ناله اي متوقف شد .عشق از پشت بوته بيرون آمد در حالي كه با دست هايش
صورت خود را پوشانيده بود واز ميان انگشتانش قطرات خون مي چكيد .
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند واو نمي توانست جايي را ببيند .
او كور شده بود .
ديوانگي گفت :من چه كردم ؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم ؟
عشق پاسخ داد :تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري كني راهنماي من باش .
اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است وديوانگي همواره در كنار آن ...
امروز همان روز است !!!
اگر می خواهی واقعا زندگی کنی امروز همان روز آغاز است
در این لحظه انتظارات به پایان رسیده ،خیلی خوب بود اگر می توانستی کمی بیشتر از این
منتظر بمانی تا همه چیز سر وسامان بگیرد ، منتظر شوی یا پول بیشتری جمع آوری کنی .
واقعا این است که وقتی هیچ چیز در زندگی کامل نیست پس چرا ادامه ندهی وبه کمال نرسی؟
هر وقت به خودت یادآوری می کنی که روزی فرصت می یابی تا کارهایت را انجام دهی ولی آن
روز ایده آل هرگز نمی آید !
امروز هم روز خوبی است وهم اکنون در دسترس توست .
امروز همان روزی است که باید بر روی آن کار کنی امروز همان زمانی است که حقیقتا باید
به رویاهایت جان ببخشی .
امروز می توانی به نیتی که داری جامه عمل بپوشانی امروز از برنامه ها ،رویا پردازی ها و
تعیین هدف فراتر می رود وبرنامه های زیبا را به زندگی ات می آوری .
امروز همان روزی است که برای زندگی کردن منتظرش بودی ،اگر چه ممکن است بسیار
معمولی به نظر برسد .
در دنیای نا محدود امکانات خود نفس عمیقی بکش وزندگی خود را تا جایی که ممکن است
پر باز کن ! ! !
پرسيد:اين چيست؟پسر جواب داد كلاغ.
بعد از چند دقيقه براي بار دوم پدر پرسيد اين چيست؟پسر گفت :كلاغ.
من كه همين الان گفتم كلاغه. بعد از 5 دقيقه دوباره پدر پرسيد :اين
چيست؟ پسر با صدايي كه عصبانيت از آن موج ميزد گفت:كلاغ.![]()
پدر رفت و دفتر خاطراتش را آورد و صفحه اي را باز كرد و به پسرش گفت
كه اين را بخوان. در آن صفحه اين چنين نوشته بود:
چند سال پيش وقتي پسرم 3 ساله بود روي مبل كنار پنجره نشسته بوديم
كه يك كلاغ اومدو روي پنجره نشست.پسرم 23 بار از من پرسيد كه اين چيست
و من هم23 بار به پسرم گفتم كه اين كلاغ است و هر بار كه او اين را ميپرسيد
من علاقه ام نسبت به او بيشتر ميشد و عاشقانه تر جوابش را ميدادم!!!
دوستی
و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند. ![]()
آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند![]()
و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود.
فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه روز بزرگ ،تولد یه دوست












سلام :
درواقع فردا ۲۳فروردین تولد یکی از بهترین دوستای منه .
خواستم بهش تبریک بگم ویه جشن کوچیک بگیرم .

.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک
ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک
تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا
و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقويما نوشتيم تو اين ماه و تو اين روز
از اسمون فرستاد خدا يه ماه زيبا
يه کيک خيلي خوش طعم ،با چند تا شمع روشن
يکي به نيت تو يکي از طرف من
الهي که هزارسال همين جشنو بگيريم
به خاطر و جودت به افتخار بودن
تو اين روز پر از عشق تو با خنده شکفتي
با يه گريه ي ساده به دنيا بله گفتي
ببين تو اسمونا پر از نور و پرندس
تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس
صبحگاهان که غنچه تو پدیدار شد ، چشم فلک از ذوق اشک شوق ریخت و تو را در آغوش گرفت .
تولدت مبارک ...
عمری جاویدان وسرشار از موفقیت داشته باشی .
همیشه سبز باشی همچون ده بهاران.![]()



